دیگر جایی برای گریه کردن نیست. چیزی به امتحان های آخر ترم نمانده و سالن های مطالعه پرند. فکر می کنم باید بروم شیراز و نتیجه آزمایش هایم را نشان دکترم دهم ولی کجا بروم، من که خانه ای ندارم. خوشبختانه دخترها سرشان به کار خودشان است پس مرا نمی بینند. می توانم گریه کنم اما گریه ای ندارم. خون اما زیاد دارم. تفریحم شده نگاه کردن و تحلیل رنگ خون. روشن، تیره، کمی روشن، کمی تیره. پس چرا نمی میرم؟ تازه فهمیده ام دوست ندارم بمیرم. درد آدم را حریص تر می کند، هرچه بیش تر درد بکشی بیش تر دوست داری زنده بمانی.
برچسب:
نویسنده: ایلیا صفری
تاريخ: سه
شنبه
13 دی
1401 ساعت: 20:59